تبليغاتX
این حرفها
کی میتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه...

يكي از سايت هاي اينترنتي اعلام كرد: اخيرا ديداري بين حجت الاسلام ناطق نوري و سيد محمد خاتمي صورت گرفته است كه در اين ديدار ناطق نوري رهنمودهايي به خاتمي براي پيروزي ميرحسين در انتخابات داده است.

به گزارش سايت رجانیوز ، ناطق نوري به خاتمي گفته است كه شما به سراسر كشور سفر كن و بگو كه "من كنت مولاه فهذا ميرحسين مولاه "! هركاري مي توانيد بكنيد تا ميرحسين راي بياورد.

وي افزوده است: من در دولت ميرحسين با اينكه با هم اختلافات داشتيم وليكن وي احترام مرا هميشه داشت ولي احمدي نژاد هيچ احترامي براي من قائل نيست.

ناطق نوري همچنين گفته است كه من يك تار موي هاشمي را به احمدي نژاد نمي دهم. من هماني هستم كه اگر در دوم خرداد76 با هاشمي بودم راي مي آوردم و اين همه مشكل ديگر وجود نداشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 18:15  توسط داود روشنی | 
اپیزود سوم:

    یک همایش پژوهشی که توسط یک نهاد انتصابی برگزار شده است. شرکت کنندگان این همایش جمعی از پژوهشگران و نویسندگان و صاحبنظران و رزمندگان دفاع مقدسند. زمان صرف ناهار فرا می رسد و شرکت کنندگان به سالن غذا خوری راهنمایی می شوند. در اثر حضور همزمان شرکت کنندگان در غذا خوری، صفی نه چندان طولانی در محل توزیع غذا شکل می گیرد. جناب آقای... مسئول برگزاری همایش با همراهان برای صرف ناهار تشریف می آورند و با بی اعتنایی از کنار مهمانان شرکت کننده که در صف غذا ایستاده اند می گذرند و داخل سالن غذا خوری شده و دور یک میز می نشینند. چند نفر از پرسنل غذاخوری سراسیمه می آیند و چند ظرف غذا را روی میز حاج آقا می چینند و کلی کرنش وابراز ارادت می کنند... بقیه میهمانان یکی یکی سر می رسند و در ته صف قرار می گیرند!

 اپیزود چهارم:

    کنگره یک حزب اصلاح طلب. شرکت کنندگان همگی از اعضای حزب و هواداران هستند. میهمانان غیر عضو حزب پس از برگزاری افتتاحیه و پذیرایی مختصر با بدرقه اعضای حزب محل همایش را ترک کرده اند. وقت ناهار فرامی رسد. سالن غذا خوری کوچک است و گنجایش همه اعضا را در یک لحظه ندارد. برخی مجبورند برای خالی شدن سالن منتظر شوند. صف طولانی با پیشرفت کند در ورودی غذا خوری شکل می گیرد. جناب دبیر کل حزب برای صرف ناهاربه همراه دو نفر از شاخه جوانان حزب سر می رسد و انتهای صف می ایستد و مشغول صحبت می شود. افرادی که در جلو ایشان ایستاده اند متوجه دبیر کل می شوند و یک خسته نباشید به ایشان می گویند و مجددا روی خود را به سمت جلو برمی گردانند و یک قدم به جلو برمی دارند. پس از 15 دقیقه، نوبت آقای دبیر کل می رسد و غذایش را می گیرد و داخل سالن می شود. جای خالی دور میزها وجود ندارد. آقای دبیر کل و دو جوان همراهش سر می چرخانند تا جای خالی پیدا کنند. دو نفر بلند می شوند و آقای دبیر کل را صدا می زنند و می گویند ما غذایمان را خوردیم بفرمائید جای ما بنشینید!

 اپیزود پنجم:

    با عده ای از جوانان برای دیدار با آقای ... از اعضای ارشد یک حزب اصولگرا به دفتر حزب مزبور می رویم. اسامی ملاقات کنندگان قبلا به دفتر حاج آقا ارسال شده است! در نگهبانی حزب یک گیت امنیتی قرار داده شده است! آقایی، اسامی را تک تک می خواند و جوانان از گیت امنیتی عبور می کنند! دو نفر، جوانان را تا طبقه بالای ساختمان همراهی می کنند و در آنجا برای هریک ازملاقات کنندگان کمدی نشان می دهند تا تمام وسایل و لوازم شخصی اعم از کیف و خودکار و گوشی موبایل را در آن کمد بگذارند. می گویم خودکار و کیفم را لازم دارم پاسخ می شنوم هر چه بخواهید در سالن کنفرانس موجود است نیازی به وسایل شخصی تان نخواهید داشت! وارد سالن کنفرانس مجللی می شویم و مشغول پذیرایی از خود می شویم تا حاج آقا تشریف بیاورند. دقائقی بعد حاج آقا تشریف می آورند. چند نفر بادی گارد دارای وسائل پیشرفته وهندس فری در گوششان، ایشان را همراهی می کنند! حاج آقا در صدر میز می نشیند و چند نفر کارمند جلویش کرنش می کنند و حاج آقا، حاج آقا می کنند و با ایماء و اشاره به همدیگر پیغام می دهند! یکی برایش آب می ریزد. دیگری میکروفون را روی سینه اش نصب می کند. آن یکی قلم و کاغذ برایش آماده می کند و بعد مشغول پوست کندن میوه برایش می شود! فضای جلسه به شدت امنیتی است! آرام در گوش بغل دستی ام می گویم با این دبدبه و کبکبه بعید می دانم بتوانیم بحث های انتقادی بکنیم! در سرتاسر جلسه بدون اجازه اداره کننده جلسه که مسئول جوانان حزب مزبور بود نتوانستیم صحبت کنیم در وسط صحبتهایمان هم مدام با اشاره تشر مانند جناب مجری مجبور بودیم پوشیده و در لفافه سخن بگوییم. در آخر هم جلسه با تکریم و تعظیم به حاج آقا توسط اعضای حزب مزبور حاضر در جلسه، بدون مطرح شدن یک انتقاد صریح و روشن خاتمه یافت! هنگام خروج هم به هر یک از ما چند شماره از نشریه حزب داده شد تا ان شاء الله به راه "راست" هدایت گردیم! امید خان با اینکه در کودکی پدرش را در جنگ از دست داده و زندگی سختی داشته اما بسیار بذله گو و شوخ طبع است. پس از خروج از ساختمان می گوید "با دیدن اینهمه تیمار و ناز کشی حاج آقا توسط اطرافیانش برای دقائقی احساس کردم به دیدار ملکه انگلیس شرفیاب شده ایم. راستی این حاج آقا دستشویی هم می ره؟ اگه میره تنها میره؟ آخه در شأنش نیست خودش خودشو بشوره!" باهم قضیه را با خنده و شوخی فیصله می دهیم!

اپیزود ششم:

    شماره آقای دکتر... دبیر کل یک حزب اصلاح طلب که چند دوره هم نماینده مجلس و معاون وزیر بوده را بدست می آورم روزی نیست که مطلبی و یا مصاحبه ای از ایشان در روزنامه ها ویا دیگر رسانه های اصلاح طلب نخوانم. با ایشان تماس می گیرم. گوشی اش را برمی دارد. خودم را معرفی می کنم و می گویم اگر اجازه بدهید با چند نفر از جوانان حضورا خدمت برسیم و در مورد چند موضوع سیاسی از شما سوالاتی داشته باشیم! می پذیرد و قرار را برای 5 عصر فردا در دفتر حزب مطبوعش می گذارم. فردا ساعت 5 دم در حزب هستیم خودم را به نگهبان معرفی می کنم و می گویم با آقای دکتر قرار ملاقات داریم. جلو پایم بلند می شود و با گشاده رویی ما را به طبقه سوم راهنمایی می کند و می گوید آقای دبیر کل در اتاق 306 هستند. در اتاق 306 باز است و آقای دبیر کل پشت میزش نشسته و مشغول نوشتن است. سلام می کنیم. از پشت میزش بلند می شود و جلو می آید و با ما دست می دهد. می نشینیم و ایشان هم روبروی ما می نشیند ویک بحث چالشی و انتقادی را با ایشان آغاز می کنیم! کلی از عملکرد دولت اصلاحات و مجلس ششم انتقاد می کنیم و حتی اصلاح طلبان را تند رو و کند رو خطاب می کنیم. با گشاده رویی به همه انتقادات پاسخ می دهد. ما هم برخی را می پذیریم و برخی را نه!

   مبارزه ما جوانان تحصیلکرده با اقتدارگرایی، مبارزه دو گروه ودسته برای کسب قدرت نیست بلکه مبارزه برای حاکمیت ارزشهای انسانی و اخلاق در تمامی عرصه ها بخصوص عرصه های مدیریتی و سیاسی کشور است تا این ارزشها بر کل جامعه و مردم تسری یابد، چرا که حضرت علي عليه السلام مي فرمايند: "الناس بامرائهم اشبه منهم بآبائهم": مردم به حاكمانشان شبيه تر هستند تا به پدرانشان! و به گفته بزرگان "الناس علي دين ملوكهم": مردم دنباله رو راه و رسم حاکمان خویشند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 16:14  توسط داود روشنی | 
اپیزود اول: 
   با اینکه با حاج آقا اختلاف فکری و سیاسی دارم اما باهم خیلی صمیمی هستیم. مباحثه با من را دوست دارد. او مرا با اسم کوچک صدا می زند. با موبایلش تماس می گیرم گوشی زنگ می خورد ولی جواب نمی دهد. چند ساعت دیگر تماس می گیرم گوشی را برمی دارد و می گوید من جلسه دارم بعدا تماس بگیر! فردا دوباره تماس می گیرم. گوشی را برمی دارد و پس از سلام و احوالپرسی موضوعی را مطرح می کنم و مختصر جواب می دهد و می گوید من کار دارم نمی توانم صحبت کنم شنبه بیا باهم صحبت کنیم. قرار ملاقات را برای ساعت یک ظهردر دفترش واقع در طبقه پنجم یک اداره ای که متعلق به نهادهای انتصابی است می گذارم. راس ساعت یک ظهر در محل نگهبانی ساختمان هستم. خودم را معرفی می کنم و می گویم با حاج آقا... قرار ملاقات دارم. می گوید چند لحظه تشریف داشته باشید. با دفتر حاج آقا تماس می گیرد و به منشی اش می گوید آقای فلانی اینجا هستند می گویند با حاج آقا قرار ملاقات دارند اجازه می فرمائید تشریف بیاورند بالا؟ منشی هم پس از چند لحظه معطلی(احتمالا پس از استعلام از حاج آقا) اذن دخول می دهند و بنده با گرو گذاشتن کارت شناسائی و با دریافت کردن یک برگه ملاقات به طبقه پنجم می روم. منشی می گوید حاج آقا جلسه تشریف دارند وباید چند دقیقه منتظر بمانید! می نشینم و منتظر می مانم. روی میز خالی است و دریغ از یک روزنامه یا نشریه برای مشغولیت. به در و دیوار خیره می شوم. 15 دقیقه می گذرد.خبری نیست... 30 دقیقه می گذرد چشمهایم گرم شده است و بی حوصله گی سراغم می آید! (سعی می کنم با کاغذهای درون کیفم خودم را مشغول کنم!) ...45 دقیقه گذشته و دارم عصبی می شوم...یک ساعت...حسابی چرتم گرفته است. منشی جلو می آید و می گوید یکی از کارمندان با حاج آقا یک کار فوری دارند و چند دقیقه بعد شما می توانید حاج آقا را ببینید. تشکر سردی می کنم اما با خود می گویم به دیدار حاج آقا می ارزد دلم برایش تنگ شده!... ساعت بیست دقیقه از دو گذشته! و چند دقیقه ی آقای منشی هنوز تمام نشده است!... احساس توهین و تحقیر می کنم!...ساعت دو و سی دقیقه! خبری نیست.... می شود دو و چهل و پنج دقیقه. حسابی خسته شده ام و دلخور! آخر من از قبل قرار گذاشته بودم، بی خبر که نیامده بودم!... ساعت می شود سه! بلند می شوم و به منشی می گویم من قرار دیگری برای ساعت سه دارم و باید بروم ان شائ الله با حاج آقا تماس می گیرم و قرار دیگری می گذارم. خداحافظی می کنم و در حالی که به زمین و زمان بد و بیراه می گویم و البته به خودم! ساختمان را ترک می کنم. بعد ها نه حاج آقا از من عذرخواهی می کند و نه من پا به دفترش می گذارم! هر چند در جاهای دیگر همدیگر را می بینیم ونوشابه و این حرفها...

اپیزود دوم:    با موبایلم شماره آقای محمد علی ابطحی رئیس دفتر آقای خاتمی در دوره ریاست جمهوری اش را می گیرم. زنگ می خورد ولی جواب نمی دهد. ده دقیقه بعد به موبایل من زنگ می زند و می گوید من ابطحی هستم آیا شما با من تماس گرفته بودید؟... می گویم بله. می گوید ببخشید که نتوانستم جواب بدهم سر نماز بودم!... خودم را معرفی می کنم و می گویم از جوانان گروه... هستم. موضوعی مطرح می کنم واو هم جواب می دهد! با آقای مهندس ...از چهره های شاخص اصلاح طلب که چند دوره هم وزیر و معاون وزیر بوده در دفتر کارش قرار ملاقات دارم. راس ساعت مقرر در دفترش حاضر می شوم و به منشی دفترش خودم را معرفی می کنم و می گویم در این ساعت از ایشان وقت ملاقات دارم. منشی بلند می شود و پس از خوش آمد گویی تعارف به نشستن می کند و خود به اتاق آقای مهندس می رود. جند ثانیه بعد آقای مهندس بیرون می آید، بلند می شوم و سلام می کنم و احوالپرسی. آقای مهندس عذر خواهی می کند و می گوید یک نفر در اتاقشان است و ممکن است مجبور باشم چند دقیقه معطل شوم. ایشان به اتاقش برمی گردد و من هم می نشینم.7 یا 8 دقیقه بعد فرد مزبور با بدرقه آقای مهندس از اتاق خارج می شود و آقای مهندس مرا به اتاقش دعوت می کند. وارد می شوم و با ایشان به صحبت می نشینم!
ادامه دارد...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:22  توسط داود روشنی | 
    دروغ سیزده بدر و یا اول آوریل ما را هم جو گیر نمود! بنابر این پست قبلی اینجانب محقق نمیشه ولی اگر بشه چی میشه! هوش دوستان عزیزم را هم تحسین می کنم که درست تشخیص دادید! ارادتمند همه دوستانم.
   این هم عکسهایی از پری دریایی که در رویاهای کودکیمان بارها به آن فکر کرده ایم. ماهی شیطان که در موزه آستان قدس رضوی قرار دارد. طول این ماهی حدود 30 سانتی متر است:
  



+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 21:49  توسط داود روشنی | 
به نقل از خبرگزاری ها:
"محمود احمدی نژاد ریاست جمهوری اسلامی ایران در دیدار سفرای کشورهای اروپایی اعلام نمود که در انتخابات آتی ریاست جمهوری ایران کاندیدا نخواهد شد.
 جمعی از سفرای کشورهای اروپایی صبح روز سیزدهم فروردین ماه جهت تبریک سال نو ایرانی به دیدار محمود احمدی نژاد رئیس جمهور ایران رفتند.
در این دیدار احمدی نژاد با تشکر از پیامهای تبریک کشورهای اروپایی اظهار امیدواری نمود سال جدید ایرانی سال اصلاح و تقویت مناسبات ایران با کشورهای اروپایی باشد. وی با اشاره به نو شدن طبیعت از کشورهای اروپایی درخواست نمود که روابط خود را با ایران مبتنی بر نگاه عمیق به فرهنگ مردم ایران بنا گذارند و نه بر اساس سخنان و مطالب مناقشه بر انگیز عده ای معدود از مسئولین ایرانی.
 احمدی نژاد در این دیدار با اشاره به اتفاقات مهم در سال جدید ایرانی اعلام نمود که در انتخابات آتی ریاست جمهوری ایران کاندیدا نخواهد شد و ترجیح می دهد از سال آتی در عرصه مدیریت جهانی و بین الملل فعالیت نماید و در امور اجرایی داخل ایران دخالت نکند.
مشروح این دیدار طی دقایق آتی منتشر خواهد شد."
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 15:39  توسط داود روشنی | 
بقایای دوران افتخار آمیز اصلاحات در یکی از شهرهای شمالی کشور: 

حس بدی دارم! احساس می کنم تا بدین لحظه تلاشهای انتخاباتی ما اصلاح طلبان بیشتر به این عکس شبیهه:

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 10:47  توسط داود روشنی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نامم داود روشنی در بهمن ماه 1354 در ارومیه بدنیا آمدم. در بهمن ماه 1373 وارد دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران شدم و فعالیتهای علمی, فرهنگی و سیاسی خود را آغاز نمودم.
مهمترین دغدغه ام جلوگیری از انحراف آرمانهای انقلاب 57 است. انقلابی که مهمترین خواسته اش آزادى، استقلال و مردمسالاری دینی بود. دغدغه دیگرم مشکلات فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی جوانان مستعد ایرانی است. همیشه در این اندیشه ام که چرا همه مسائل جامعه ما به نوعی ریشه در سیاست دارد شاید ما ضعیف هستیم شاید هم بیش از حد سیاسی فکر می کنیم. چگونه می شود از این مشکلات عبور کرد؟ نمی دانم. باید بیشتر بخوانم و بیشتر بیاندیشم.
حادثه کوی دانشگاه در 18 تیر 1378 نقطه عطفی در فعالیت سیاسی من بود. با اینکه این حادثه مرا دچار تالمات روحی و جسمی فراوان نمود پس از یک سال توانستم بر احساساتم فائق آیم و بخاطر احساس مسوولیتی که داشتم تصمیم گرفتم حوادث کوی دانشگاه را مکتوب نمایم تا برای دانشجویان آینده باقی بماند و از طرفی از تحریفات گسترده این حادثه جلوگیری کنم. در اواخر دولت اصلاحات کتاب "فریاد کوی" که "روایتی دانشجویی از حوادث کوی دانشگاه تهران در 18 تیر 1378" است برای انتشار مجوز کامل گرفت و آن مصادف بود با انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری و ششمین سالگرد حادثه کوی دانشگاه و پس از آن استقرار دولت جدید. کتاب "فریاد کوی" چاپ شد اما پخش آن توسط تیم جدید وزارت ارشاد با روش غیر قانونی و بدون دلیل منطقی متوقف گردید. هنوز امیدوار هستم که امکان پخش و چاپ مجدد آن را فراهم کنم چون بنا به قول صاحبنظران جناحهای مختلف سیاسی این کتاب کاملا بی طرفانه و منصفانه و مودبانه نگاشته شده است.
اندیشه هایم بر حس آرمان خواهانه و آرمان گرایانه ام استوار است. اینجا مینویسم به عنوان یک ایرانی مسلمان, آزادیخواه, جمهوری خواه, تابوشکن, منتقد و امیدوار.


نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
سید محمد خاتمی
محمد علی ابطحی
عمادالدین باقی
علي شكوري راد
هادی حیدری
حاج محسن رشيد
هادي حبيبي
فخرالسادات محتشمي پور
محمد باقر قاليباف
داود دشتبانی
مصطفی معین
محمد رضا يزدان پناه
سعید ابوطالب
میثم عباسی
علی اکبر ولایتی
16 آذر
‍زنده باد مخالف من
همراه و همراز
قاصدک
طرفداران سید محمد خاتمی
فرید مدرسی
حنیف مزروعی
محمد جواد روح
محمد علي نجفي
معصومه ابتكار
پيمان خواجوي
سيد حميد متقي
كاظم
آب باريكه
مسيح علي نژاد
مهدي محموديان
مجيد(از لس آنجلس تا قزوين)
‍‍‍‍‍حسين نوراني نژاد
مصطفي رسته مقدم
فریاد دانشجو
علي اكبر هاشمي رفسنجاني
ايران روز
هم آوا
سپيدار
عارف آزاد
سعيد نور محمدي
اميد مهاجر
احسان مهرابي
علي باقري
مجمع اصلاحاتيون
محمد حسین زارع
علیرضا رئيسي
صبح خورشيد
دكتر محمد رضا آقاابراهيمي
بزغاله
بهار سیدنی
حضرت خضر
غریبه سیاسی
میثم
نيما پارسي
پوريا اكبرزاده
قانون دانان قانون شکن
دکتر پرتقالی
پزشک نیمه دیوانه
مکتب روزبه
زمهرير
مجمع جوانان اصلاح طلب
فرید صلواتی
آرمین سنائی
طرفداران خاتمی (ستاد 88 استان تهران)
قدی بر فراز دیوارهای شهر
جلال رحمانی
پزشک 78
تلنگر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

NO WAR مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه - سیستم چت و گفتگو