![]() |
![]() |
|
| کی میتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه... |
|
بنا به در خواست محمد عزیز این مطلب را می نویسم:
در ایام پر انرژی و پر شر و شور کودکی ام که اتفاقا ۸ سال آن مصادف بود با اضطراب و هیجان و نگرانی جنگ نابرابر با عراق با اینکه در شهری آرام با آب و هوای خوب و مردمانی خوب و متعادل از نظر فکری و مذهبی زندگی می کردم اما بدلیل نزدیکی به مناطق جنگی در غالب موارد فضای پیرامون خودم را متلاطم و شلوغ و پر استرس می یافتم. فضای انقلابی گری که به همراه خود رفتارهای تند و انقلابی را همراه دارد از یک طرف و فضای جنگ از طرف دیگر و بی تجربه گی غالب مسئولان تازه به دوران رسیده انقلابی همه و همه دست در دست هم داده بودند تا یک فضای غیر عادی و ناآرام از نظر روانی را برای من و هم نسلانم ایجاد کند. تنها سرگرمی من بازی در کوچه و خنده و شادی با دوستانم بود دلخوشی دیگری که می توانست یک تاثیر خوب بر من بگذارد تلویزیون بود و کارتونهایش!اما انگار همه چیز دست در دست هم داده بود تا شادی را از نسل من بگیرد شاید بی آنکه عمدی در کار باشد. فضای پر اضطراب جامعه از یک طرف و برنامه های اکثرا غم انگیز تلویزیون از طرف دیگر من و هم نسلانم را به اجبار به کوچه می کشاند و بازی با دوستانم. از تلویزیون گفتم بد نیست توضیح بیشتری بدهم. در اکثر کارتونهایی که جهت پخش برای کودکان انتخاب می شدند شخصیت اصلی داستان یا مادر نداشت و یا دنبال مادر گمشده اش می گشت و این برای روحیه حساسی چون ما بسیار مخرب بود: "هاچ زنبور عسل" که دائما دنبال مادر خود بود! "دختری به نام نل" و "بل و سباستین" هم همینطور و چه استرسها و فشارهایی که در سفرشان برای یافتن مادر متحمل می شدند! آنت و دنی هم در "بچه های کوه آلپ" از همان قسمتهای ابتدایی سریال مادر خود را از دست دادند! "سارا" پس از اینکه پدر و مادرش را از دست داد در یک مدرسه شبانه روزی متحمل چه سختیهایی شد!"استرلینگ" بدلیل مرگ مادرش، تنها دلخوشی اش راکونی به اسم رامکال بود. "هنا دختری در مزرعه" و" ایکیو سان"هم دائما از مادرشان دور بودند! تنها سریالی که غم و اندوه نداشت و بدلیل وجود "شیپورچی" و "روباه" و "خرس قهوه ای" مایه های طنز داشت کارتون "پسر شجاع" بود که او هم مادر نداشت! چنین کارتونهایی برای هم نسلانم بخصوص من که پدرم را از دست داده بودم نوعی افسردگی همراه با ترس و نگرانی به همراه داشت! من که مادرم برایم هم پدر بود هم مادر همیشه نگران این بودم که مبادا مثل شخصیتهای کارتون های مورد علاقه ام مادرم را هم از دست بدهم و یکه و تنها شوم!بارها و بارها در تنهایی ام به این موضوع فکر کردم و از ترس و نگرانی گریه کردم! بگذریم!ایام دهه فجر همیشه برای من یک شادی مضاعف به همراه می آورد چون غیر از نوروز تنها ایامی بود که فضای پیرامونی ام از جمله سطح جامعه و تلویزیون برنامه های شاد و مهیج پخش می کرد همیشه به اندک تصاویر دوران انقلاب که از تلویزیون پخش می شد با دقت نگاه می کردم و آرزو می کردم که ای کاش من هم در دوران انقلاب بودم و به تظاهرات می رفتم. همیشه از اینکه من نتوانسته ام در این شور انقلابی سهیم باشم احساس خسران می کردم و حس می کردم یک چیزی را از دست داده ام! تصاویر و یاد انقلاب برای من نشانی از غرور و افتخار و سربلندی و پیروزی داشت! به مرور که بزرگتر شدم سعی کردم علل و عوامل بروز چنین رویداد عظیمی را بدانم. بنابر این هم مطالعه می کردم و هم از انقلابیون سوال می کردم.اکنون که از شور و هیجان غالب دوران کودکی ام فاصله گرفته ام و منطقی و عالمانه به موضوع انقلاب نگاه می کنم می توانم با اطمینان بگویم که بروز انقلاب در فضای متصلب و اقتدارگرایانه و دیکتاتوری آن دوران امری اجتناب ناپذیر بوده است و البته امر درستی بوده است.تئوری انقلاب و برنامه های تئوریسین های انقلابیون از جمله امام(ره) و شهید مطهری و شهید بهشتی و شریعتی و طالقانی برنامه های جامع و کاملی بوده است اما حیف که این بزرگان بعد از انقلاب مجال و فرصت پیاده کردن همه آن آرمانها را نیافتند. با نگاهی به آن آرمانها و وضعیت فعلی سیاسی اقتصادی و فرهنگی جامعه ایرانی تنها چیزی که اکنون می توانم بگویم همان صحبتهای آقای محسن میردامادی در کنگره اخیر حزب مشارکت است که گفت: "قرار نبود دینداری و عدالت خواهی و انقلابی گری به انحصار جمعی اندک و آزاد از هر محدودیت در آید و دورویی و دروغ و اقتدارگرایی جای حق گویی و صراحت و آزادی خواهی بنشیند، بلکه قرار بود راه مسؤولیت به روی شایستگان و اندیشمندان این ملک و مملکت باز شود." مجموعه کاملی از قرار نبودهایی که قرار شد و قرار بود هایی که بعدا قرار نشد را در اینجا از زبان آقای میردامادی بخوانید!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 12:57 توسط داود روشنی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نامم داود روشنی در بهمن ماه 1354 در ارومیه بدنیا آمدم. در بهمن ماه 1373 وارد دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران شدم و فعالیتهای علمی, فرهنگی و سیاسی خود را آغاز نمودم.
مهمترین دغدغه ام جلوگیری از انحراف آرمانهای انقلاب 57 است. انقلابی که مهمترین خواسته اش آزادى، استقلال و مردمسالاری دینی بود. دغدغه دیگرم مشکلات فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی جوانان مستعد ایرانی است. همیشه در این اندیشه ام که چرا همه مسائل جامعه ما به نوعی ریشه در سیاست دارد شاید ما ضعیف هستیم شاید هم بیش از حد سیاسی فکر می کنیم. چگونه می شود از این مشکلات عبور کرد؟ نمی دانم. باید بیشتر بخوانم و بیشتر بیاندیشم. حادثه کوی دانشگاه در 18 تیر 1378 نقطه عطفی در فعالیت سیاسی من بود. با اینکه این حادثه مرا دچار تالمات روحی و جسمی فراوان نمود پس از یک سال توانستم بر احساساتم فائق آیم و بخاطر احساس مسوولیتی که داشتم تصمیم گرفتم حوادث کوی دانشگاه را مکتوب نمایم تا برای دانشجویان آینده باقی بماند و از طرفی از تحریفات گسترده این حادثه جلوگیری کنم. در اواخر دولت اصلاحات کتاب "فریاد کوی" که "روایتی دانشجویی از حوادث کوی دانشگاه تهران در 18 تیر 1378" است برای انتشار مجوز کامل گرفت و آن مصادف بود با انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری و ششمین سالگرد حادثه کوی دانشگاه و پس از آن استقرار دولت جدید. کتاب "فریاد کوی" چاپ شد اما پخش آن توسط تیم جدید وزارت ارشاد با روش غیر قانونی و بدون دلیل منطقی متوقف گردید. هنوز امیدوار هستم که امکان پخش و چاپ مجدد آن را فراهم کنم چون بنا به قول صاحبنظران جناحهای مختلف سیاسی این کتاب کاملا بی طرفانه و منصفانه و مودبانه نگاشته شده است. اندیشه هایم بر حس آرمان خواهانه و آرمان گرایانه ام استوار است. اینجا مینویسم به عنوان یک ایرانی مسلمان, آزادیخواه, جمهوری خواه, تابوشکن, منتقد و امیدوار. |
|
RSS
|