![]() |
![]() |
|
| کی میتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه... |
|
اپیزود سوم:
یک همایش پژوهشی که توسط یک نهاد انتصابی برگزار شده است. شرکت کنندگان این همایش جمعی از پژوهشگران و نویسندگان و صاحبنظران و رزمندگان دفاع مقدسند. زمان صرف ناهار فرا می رسد و شرکت کنندگان به سالن غذا خوری راهنمایی می شوند. در اثر حضور همزمان شرکت کنندگان در غذا خوری، صفی نه چندان طولانی در محل توزیع غذا شکل می گیرد. جناب آقای... مسئول برگزاری همایش با همراهان برای صرف ناهار تشریف می آورند و با بی اعتنایی از کنار مهمانان شرکت کننده که در صف غذا ایستاده اند می گذرند و داخل سالن غذا خوری شده و دور یک میز می نشینند. چند نفر از پرسنل غذاخوری سراسیمه می آیند و چند ظرف غذا را روی میز حاج آقا می چینند و کلی کرنش وابراز ارادت می کنند... بقیه میهمانان یکی یکی سر می رسند و در ته صف قرار می گیرند! اپیزود چهارم: کنگره یک حزب اصلاح طلب. شرکت کنندگان همگی از اعضای حزب و هواداران هستند. میهمانان غیر عضو حزب پس از برگزاری افتتاحیه و پذیرایی مختصر با بدرقه اعضای حزب محل همایش را ترک کرده اند. وقت ناهار فرامی رسد. سالن غذا خوری کوچک است و گنجایش همه اعضا را در یک لحظه ندارد. برخی مجبورند برای خالی شدن سالن منتظر شوند. صف طولانی با پیشرفت کند در ورودی غذا خوری شکل می گیرد. جناب دبیر کل حزب برای صرف ناهاربه همراه دو نفر از شاخه جوانان حزب سر می رسد و انتهای صف می ایستد و مشغول صحبت می شود. افرادی که در جلو ایشان ایستاده اند متوجه دبیر کل می شوند و یک خسته نباشید به ایشان می گویند و مجددا روی خود را به سمت جلو برمی گردانند و یک قدم به جلو برمی دارند. پس از 15 دقیقه، نوبت آقای دبیر کل می رسد و غذایش را می گیرد و داخل سالن می شود. جای خالی دور میزها وجود ندارد. آقای دبیر کل و دو جوان همراهش سر می چرخانند تا جای خالی پیدا کنند. دو نفر بلند می شوند و آقای دبیر کل را صدا می زنند و می گویند ما غذایمان را خوردیم بفرمائید جای ما بنشینید! اپیزود پنجم: با عده ای از جوانان برای دیدار با آقای ... از اعضای ارشد یک حزب اصولگرا به دفتر حزب مزبور می رویم. اسامی ملاقات کنندگان قبلا به دفتر حاج آقا ارسال شده است! در نگهبانی حزب یک گیت امنیتی قرار داده شده است! آقایی، اسامی را تک تک می خواند و جوانان از گیت امنیتی عبور می کنند! دو نفر، جوانان را تا طبقه بالای ساختمان همراهی می کنند و در آنجا برای هریک ازملاقات کنندگان کمدی نشان می دهند تا تمام وسایل و لوازم شخصی اعم از کیف و خودکار و گوشی موبایل را در آن کمد بگذارند. می گویم خودکار و کیفم را لازم دارم پاسخ می شنوم هر چه بخواهید در سالن کنفرانس موجود است نیازی به وسایل شخصی تان نخواهید داشت! وارد سالن کنفرانس مجللی می شویم و مشغول پذیرایی از خود می شویم تا حاج آقا تشریف بیاورند. دقائقی بعد حاج آقا تشریف می آورند. چند نفر بادی گارد دارای وسائل پیشرفته وهندس فری در گوششان، ایشان را همراهی می کنند! حاج آقا در صدر میز می نشیند و چند نفر کارمند جلویش کرنش می کنند و حاج آقا، حاج آقا می کنند و با ایماء و اشاره به همدیگر پیغام می دهند! یکی برایش آب می ریزد. دیگری میکروفون را روی سینه اش نصب می کند. آن یکی قلم و کاغذ برایش آماده می کند و بعد مشغول پوست کندن میوه برایش می شود! فضای جلسه به شدت امنیتی است! آرام در گوش بغل دستی ام می گویم با این دبدبه و کبکبه بعید می دانم بتوانیم بحث های انتقادی بکنیم! در سرتاسر جلسه بدون اجازه اداره کننده جلسه که مسئول جوانان حزب مزبور بود نتوانستیم صحبت کنیم در وسط صحبتهایمان هم مدام با اشاره تشر مانند جناب مجری مجبور بودیم پوشیده و در لفافه سخن بگوییم. در آخر هم جلسه با تکریم و تعظیم به حاج آقا توسط اعضای حزب مزبور حاضر در جلسه، بدون مطرح شدن یک انتقاد صریح و روشن خاتمه یافت! هنگام خروج هم به هر یک از ما چند شماره از نشریه حزب داده شد تا ان شاء الله به راه "راست" هدایت گردیم! امید خان با اینکه در کودکی پدرش را در جنگ از دست داده و زندگی سختی داشته اما بسیار بذله گو و شوخ طبع است. پس از خروج از ساختمان می گوید "با دیدن اینهمه تیمار و ناز کشی حاج آقا توسط اطرافیانش برای دقائقی احساس کردم به دیدار ملکه انگلیس شرفیاب شده ایم. راستی این حاج آقا دستشویی هم می ره؟ اگه میره تنها میره؟ آخه در شأنش نیست خودش خودشو بشوره!" باهم قضیه را با خنده و شوخی فیصله می دهیم! اپیزود ششم: شماره آقای دکتر... دبیر کل یک حزب اصلاح طلب که چند دوره هم نماینده مجلس و معاون وزیر بوده را بدست می آورم روزی نیست که مطلبی و یا مصاحبه ای از ایشان در روزنامه ها ویا دیگر رسانه های اصلاح طلب نخوانم. با ایشان تماس می گیرم. گوشی اش را برمی دارد. خودم را معرفی می کنم و می گویم اگر اجازه بدهید با چند نفر از جوانان حضورا خدمت برسیم و در مورد چند موضوع سیاسی از شما سوالاتی داشته باشیم! می پذیرد و قرار را برای 5 عصر فردا در دفتر حزب مطبوعش می گذارم. فردا ساعت 5 دم در حزب هستیم خودم را به نگهبان معرفی می کنم و می گویم با آقای دکتر قرار ملاقات داریم. جلو پایم بلند می شود و با گشاده رویی ما را به طبقه سوم راهنمایی می کند و می گوید آقای دبیر کل در اتاق 306 هستند. در اتاق 306 باز است و آقای دبیر کل پشت میزش نشسته و مشغول نوشتن است. سلام می کنیم. از پشت میزش بلند می شود و جلو می آید و با ما دست می دهد. می نشینیم و ایشان هم روبروی ما می نشیند ویک بحث چالشی و انتقادی را با ایشان آغاز می کنیم! کلی از عملکرد دولت اصلاحات و مجلس ششم انتقاد می کنیم و حتی اصلاح طلبان را تند رو و کند رو خطاب می کنیم. با گشاده رویی به همه انتقادات پاسخ می دهد. ما هم برخی را می پذیریم و برخی را نه! مبارزه ما جوانان تحصیلکرده با اقتدارگرایی، مبارزه دو گروه ودسته برای کسب قدرت نیست بلکه مبارزه برای حاکمیت ارزشهای انسانی و اخلاق در تمامی عرصه ها بخصوص عرصه های مدیریتی و سیاسی کشور است تا این ارزشها بر کل جامعه و مردم تسری یابد، چرا که حضرت علي عليه السلام مي فرمايند: "الناس بامرائهم اشبه منهم بآبائهم": مردم به حاكمانشان شبيه تر هستند تا به پدرانشان! و به گفته بزرگان "الناس علي دين ملوكهم": مردم دنباله رو راه و رسم حاکمان خویشند! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 16:14 توسط داود روشنی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نامم داود روشنی در بهمن ماه 1354 در ارومیه بدنیا آمدم. در بهمن ماه 1373 وارد دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران شدم و فعالیتهای علمی, فرهنگی و سیاسی خود را آغاز نمودم.
مهمترین دغدغه ام جلوگیری از انحراف آرمانهای انقلاب 57 است. انقلابی که مهمترین خواسته اش آزادى، استقلال و مردمسالاری دینی بود. دغدغه دیگرم مشکلات فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی جوانان مستعد ایرانی است. همیشه در این اندیشه ام که چرا همه مسائل جامعه ما به نوعی ریشه در سیاست دارد شاید ما ضعیف هستیم شاید هم بیش از حد سیاسی فکر می کنیم. چگونه می شود از این مشکلات عبور کرد؟ نمی دانم. باید بیشتر بخوانم و بیشتر بیاندیشم. حادثه کوی دانشگاه در 18 تیر 1378 نقطه عطفی در فعالیت سیاسی من بود. با اینکه این حادثه مرا دچار تالمات روحی و جسمی فراوان نمود پس از یک سال توانستم بر احساساتم فائق آیم و بخاطر احساس مسوولیتی که داشتم تصمیم گرفتم حوادث کوی دانشگاه را مکتوب نمایم تا برای دانشجویان آینده باقی بماند و از طرفی از تحریفات گسترده این حادثه جلوگیری کنم. در اواخر دولت اصلاحات کتاب "فریاد کوی" که "روایتی دانشجویی از حوادث کوی دانشگاه تهران در 18 تیر 1378" است برای انتشار مجوز کامل گرفت و آن مصادف بود با انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری و ششمین سالگرد حادثه کوی دانشگاه و پس از آن استقرار دولت جدید. کتاب "فریاد کوی" چاپ شد اما پخش آن توسط تیم جدید وزارت ارشاد با روش غیر قانونی و بدون دلیل منطقی متوقف گردید. هنوز امیدوار هستم که امکان پخش و چاپ مجدد آن را فراهم کنم چون بنا به قول صاحبنظران جناحهای مختلف سیاسی این کتاب کاملا بی طرفانه و منصفانه و مودبانه نگاشته شده است. اندیشه هایم بر حس آرمان خواهانه و آرمان گرایانه ام استوار است. اینجا مینویسم به عنوان یک ایرانی مسلمان, آزادیخواه, جمهوری خواه, تابوشکن, منتقد و امیدوار. |
|
RSS
|